تبليغاتX
رهــــــــــایـــــی
Welcome to rahaee

ز رنج زمانه رهايم کن اي دوست
...شبي عاشقانه صدايم کن اي دوست...

  Blog images      Blog images      Blog images      Blog images      Blog images      Blog images      Blog images

Welcome to  Rahaee

  Blog images      Blog images      Blog images      Blog images      Blog images      Blog images      Blog images

دكتر علي شريعتي   فروغ فرخزاد   زندگينامه ابي    کي اشکاتو پاک ميکنه   آبي آبي 

سايت كورش يغمايي  کليپ کورش يغمايي  داريوش اقبالي

|+|نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05 ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی--
کوچ به جزیره آدمخوارها

همیشه غربت و کوچ
سخت است و بی ترحم
گاهی رهایی باید از این همه توهم
شاید که روزی اینجا قانونی هم بیاید
اما مدار مردم نامردی و تهجر
روزی در این سراچه آزاد می زیسته اند
اما کنون پندار تزویرند و تظلم
هر جا گذر می کنی تعبیر یک دسیسه
نقاشی یک نیرنگ، زخمی و ضربی از پشت
نوازش یک کابوس، صدای یک بد آهنگ
قیمتت هر سال افزون اما اگر بمیری

زنده تو ندارد حتی پشیزی افزون
زنده بگور فردا امروز هم میمیری
این است رسم قومی که زنده اند به افیون
یا مست یک دروغ اند یا نعشه ی آزادی
گویی که دیگر اینجا هیچ چیز ندارد افسون
حالا قانون جنگل زیباترین تمدن
آغاز یک تحول یا شایدم تجدد
گویی قصد رفتن هر جایی است جز اینجا
حتی دلم می خواهد راهی شوم، راهی
راهی یک جزیره، بی رحم و بی ترحم
جایی که حتی آدم، آدم هم می خورد
بی رنج یک تقلب
اما آنجا هم شاید این اولین جوابم
خواهد بود به آنها
که از جایی آمده ام، نامش جزیره آمخوارها نیست
اما اگر بروید به آنجا
خواهند خورد شما را، خواهند خورد شما را.

|+|نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05 ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
قلب سنگی


اینجا در شبی با بارش سنگ به سنگستانی بدل شده
دیگردر اینجا نشانی از لالایی شبانه بر سکوت خلوت مهتاب نیست
در گوشه و کنار این شهرترانه خستگی زمزمه آدمیان گشته
در پژواک دلهره ها ربودن آرامش ، کار هر انسان ست امروز
نگاه در جستجوی ماندن به انتظار لحظه ای دشنه را فرو بردن ست
باور سالهاست مرگ را در هر کلامی می بیند خطر نمی کند
دروغ ساده ترین راه گریز ست..
فریب آسان ترین عزیمت رهایی ست
اینجا دل پولاد و قلب سنگی ست ..
.

|+|نوشته شده در شنبه 1386/12/18 ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
شرح حال...

 

قلم در دستم و كاغذ روي ميز...
مي نويسم: شرح حال دل ، با خط ريز...
مي نويسم: نيست كسي كه بپرسد چرا در اين زمانه مردم پر از غم و دردند...
چرا مردم در گوشه اي براي
رهايي از زندگي به فكر مرگند ؟...

مي نويسم:كه سرود زندگي رفته از ياد...
مي نويسم:كه ديگر نمي توان در دلهاي مردم محبت را قرار داد ...
مي نويسم:كه چراغ خانه ها رو به خاموشيست...

مي نويسم:كه ديگر محبت و عشق رو به فراموشيست...
مي نويسم:كه ديگر نمي توان دلداد به كسي...
مي نويسم: كه نمي شود كشيد به راحتي نفسي...
مي نويسم: كه مهرباني ها از ياد رفته...
مي نويسم: كه دوستي و رفاقت بر باد رفته
...

|+|نوشته شده در یکشنبه 1386/11/28 ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
رهایی

رهایی

تو غم های پرستوهای مهاجر را نمیدانی

زچشم عاشقم درد دل من را نمیخوانی

تو در پس کوچه های سرد تنهایی

رهایم کرده ای وهرگز پیشم نمیایی

خدا حافظ زپیشت میروم ای نازنین

و میدانم که بعد ازمن توهم تنها نمیمانی

|+|نوشته شده در جمعه 1386/11/05 ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
شيدايي
 
چگونه با تو آشنا شوم۰۰۰

وقتی من و سايه ام بيگانه ايم۰۰۰

من و خودم غريبه ايم۰۰۰

من و وجودم ناشناخته ايم۰۰۰

چگونه با تو آشنا شوم۰۰۰

از اين والگی رها شوم۰۰۰

من كه از بام غرور۰۰۰

سقوط كردم به ايوان جنون۰۰۰

كشف كردم خود را به سادگی۰۰۰

گريه كردم بر اين ديوانگی۰۰۰

نيافتم تسكين بر اين بيچارگی۰۰۰

پيدا نشد مرهم بر اين شوريدگی۰۰۰

چگونه از مرز شيدايی بگذرم۰۰۰

چگونه با تو آشنا شوم۰۰۰

وقتی من و خودم غريبه ايم۰۰۰
|+|نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10 ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
بازمنم...
 
...آره بازم منم
رها در بادولی اسير خاک
آزاد از بند تن و زندانی زمانه بيرحم
و چه دورست رهايی من و تو
من اسير و تو در بند
من فراری و تو پايبند

مردم شب خوابند
کلاغهای شهر بیدار
بلبلان می خوانند باز غمگین
چه غریبانه خواهند مرد
مرگ با عزت و بی خفت
چه میگویم
هنوز اسیرم و دل خوش به آزادی
و چه زیباست رویای آدمی
میخوابم
!!!
|+|نوشته شده در شنبه 1386/09/17 ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
خداحافظ ...

اگه یه روزی دیدی نیستم.....
دیگه واسم گریه نکن
........
چشمای مهربونتو
...........
واسه من خسته نکن
.......
موندنم دست خودم بود
.........
رفتنم با کسی دیگست
...............
سرنوشت منم این بود
...........
به کی بگم که خیلی خسته م
.........
می دونم بودن و نبودنم فرقی واسه دنیا نداشت
.....
می دونم دنیا دیگه، جایی واسه دلم نداشت............
می دونم سر نوشت منم این بود........
چه کنم..! که تقدیر خدا این بود............
ببینم وقتی می رم تو حلالم می کنی؟................
واسه رهایم تو دعایم می کنی؟....................
عزیزم من اونجا تنهام .....................
نکنه یه وقت گریه کنی...............
دل من می گیره، از ریختن اشکات.......
وقت منم دیگه داره تموم می شه ........
ثانیه های زندگیم یکی یکی تموم می شه...............
من تو رو می سپرم به اون بالا بالایی....................
تا دیگه هر چی که خواستی.............
فقط از اون بخواهی............
خوب دیگه دست خدا به همرات ......
منو یه وقت یادت نره می میرم بدون

|+|نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/30 ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
می روم
مي روم تا از غمت گريان شوم
خانه زاد محضر هجران شوم
مي روم تا در ديار آرزو
با خيال نرگست مهمان شوم
*****
مي روم تا تو بداني در دلم
روز وشب سوداي چشمان تو بود
در تمام لحظه هاي بودنم
خاطرات تلخ و هجران تو بود
مي روم تا تو بداني عاشقت
عاشق ديدار رخسار تو بود
در تمام تار و پود پيكرش
زجه هاي عشق جانسوز تو بود
در سكوت مبهم فرياد وي
ناله هاي تلخ هجران تو بود
در شبانگاهان بي پايان او
آفتاب روي گلگون تو بود
مي روم تا تو بداني رفتنم
چاره نا مردميهاي تو بود
قطره هاي اشك همچون شبنمم
از براي خنجر دست تو بود
*****
تو مرا در كوره راه عاشقي
بي كس و تنها رهايم ميكني
بر مزار مرده احساس من
خنده هاي تلخ و افسون مي كني
من نمي دانم كه اين نامردمي
از چه با فرهاد مجنون مي كني

در دل سودايي محجور من
شو كران تلخ هجران مي كني
از چه با اين عاشق دل خسته ات
بازي احساس و ايمان مي كني
با چه رو اين زجه هاي اشتياق
اين چنين در بند و زندان ميكني
*****
مي روم تا شايد آنجاي دگر
با گلي بي خار هم پيمان شوم
در سكوت مبهم فرياد خود
در دل اشعار خود گريان شوم
|+|نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29 ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
رهايم كردند

 

من را ميان غم  رهايم كردند

ياران همه بيش و كم رهايم كردند

  

دل در گرو لطف بشر بنده منه

بنگركه چنين زار رهايم كردند

|+|نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/18 ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی--
نـا وجود

                                              نا وجود

دوباره شكستم...

يعني دوباره

دوباره شكستنم...

جوري شكستنم!!!

كه ديگر نتوانم

ازجايم بلند شوم...

ازم خواست ببخشمش

با تمام  آزردگيم...

به عشق دوست داشتن ،

بخشيدمش ...

بخشيدمش تا رهايي يابد

رهايي از وجودي كه وجود نداشت

من هم رها شدم .

دلم نميخواست...

ازپيشم برود

از ناوجودي كه...

خيال كردم  وجود داشت.

 

|+|نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22 ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
رهايم کن..

رهایم کن
که می گردم،


رها از تهمت مردم،
رهایم کن


که بگریزم
به صحرا دل بیاوزیم
،


رهایم کن
که عشقمت بی نشانم کرد


کسی گفت گمراهم
،
به دوزخ می رود راهم


خداوندا
...   نمی دانم

چه کردم که گمراهم
اگر عاشق شدن


ننگ است
برای سینه ای که
تنگ است
!!


رهایم کن
که دیگر پاک
 پاکم

|+|نوشته شده در شنبه 1386/06/17 ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
به ياد آور..
 
به ياد آور زمانی را
که چشمانم نگاه ارغوانی داشت
و لبهايم برای مستی در يا
دوباره شعر می خواندند
اقاقیا
!
چرا تنها
چرا جامانده ای اينجا
چرا غم داری ای زيبا
چرا ديگر نمی خوابی
تو از کابوس بيزاری؟
مگر امروز هم باران صدای نی لبک میداد؟
و ذهن مرد بيچاره
همان سان بينوا می خواند
:
تورا ديگر نمی خواهم
و مستی را
رهايم کن و يادآور
|+|نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11 ساعت 7:15 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
رهـــایی

رها شدم.

رها .

رهايی محض و بی انتها

رهايم ز هر دلبستگی

رهايم ز هر عشق و وابستگی

ولی نه!!!

رها نيست اين دل ساده ام

غباری گرفته زين هوی و هوس، که آرامش خفته ام طلب می کند.

درمان درد و شايد طلب می کند يک درد عظيم، که اوجش دهد تا خدای رحيم ولی ای دل ساده ام،  تو دانی که  من سخت شـرمنده ام

از رسيدن، از حضور گمشدن در نور طور و من مانده ام با تو که ساده ای اسـير غـم و لحظه بـی کسی تو را بی کسی سخت پژمرده است.

و شايد ،من و آرزوهای من، سالهاست که تو را کشته است.

 

|+|نوشته شده در شنبه 1386/05/27 ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |