تبليغاتX
رهــــــــــایـــــی

MySpace images

Bigoo Friendster
|+|نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24 ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
مـعــــــــلق

free image hosting

  وسوسه های رهاکردن هميشه در سرم بيداد می کند.

از نوجوانی. اگر بزنم زير همه چيز چی؟ اگر رها كنم اين خورد و خفت را؟ اگر ...رها نكرده ام. خيلي هم سخت گرفته ام. چنگ انداخته ام به اين آخرين يا اگر نه آخرين كه تنها تخته سنگ لغزان و با سختي خودم را چسبانده ام به آن تا نيفتم؟ از چه مي ترسم؟
به پايين نگاهي مي اندازم. گيج مي شوم. هميشه چشمم را بسته ام و تجسم كرده ام. رهايي را. نگاه اما نكرده ام. هيچ وقت آن ته ته را نديده ام. آنجا كه انگار صدايي هميشه طنين مي اندازد. صداي خردشدن. رها شدن. رهايي از اين اشكال بي معناي دوست نداشتني. صداي تهي. صداي بودنِ يكدست. بي واسطه. مي ترسم از آن؟ مي ترسم از خودم. مي ترسم از برخورد با انتها. مي ترسم از رها كردن. ول شدن. نرسيدن به انتها. گم كردن مفهوم انتها.  انتها تا به حال افتاده اي؟

free image hosting

|+|نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24 ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
دل شکسته

 

  مطمئن باش برو
ضربه ات کاري بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگي ام خنديدي
به من و عشقي پاک که پر از ياد تو بود
وبه يک قلب يتيم که خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود
تو برو برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را
آرام سر هم بند زنم

 

 

 به چشمي اعتماد کن که بجاي صورت به          خوب کوتاهه  اما....

   سيرت تو مي نگرد به دلي دل بسپار                    اين ترا بس باشد

    که جاي خالي برايت داشته باشد                          کاشناي رنجت

       ودستي را بپذير که باز شدن را                             به همه کس نباشد....

          بهتر از مشت شدن بلد است                                   نيما يوشيج

                  ارغوان 

|+|نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24 ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
کاش

كاش مي دانستي كه غم دوست داشتن چقدر غم انگيزاست و تو تنها ستاره آسمان تنها يي ام درپي رهايي بودي ولي كاش مي دانستي كه رهايي فقط براي تو رهايي است و براي من خاموشي 
سكوت و مرگ ....وچقدر تلخ است دوست داشتن و نرسيدن و چه غم انگيز است ياد تو و خاطرات با تو بودن لحظه هابرايم مانند برق مي گذرندولي لحظه هاي باتو بودن جاودانه شده اندو اينك   دراين  سكوت  مرگ بار درشب پاييزي وصداي غم  انگيز بادوتنهايي خيال دنبال تو ميگردم......ولي افسوس كه احمقانه ترين فكر ، فكروصل تو است...اين عشق عشقيست حقيقي چون  وصل و رسيدني نداشت و اينك من پيغام خود را به آخرين قاصدك پرپرم مي سپارم كه به سوي تو راهي شود ولي افسوس .....
كه ديگر راهي براي رسيدن وجود ندارد جز قاصدكمدر آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم بدان اميد دهم جان كه خاك كوي توباشم تو ميروي ولي من در آرزوي عشقت مانند شمع ميسوزم و مي سازم  اما زندگي ام رنگ حقيقت به خود نمي گيرد و از من انساني مجازي مي سازد مانند خوابي كوتاه به پايان رسيد و اينك فقط بايد در روياهايم تو را جستجو كنم
اماافسوس كه روياها نيز از من متنفر و از حال من بي خبر!

|+|نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/19 ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
مرا رها کن

مرا رها كن

 اي پريشان گيسو! پريشان هستم، مرا رها كن
 دچار درد پنهان هستم مرا رها كن
 تو مرا با درد آشنا كردي، اينگونه نيست؟!
 اي ستمگر حالا فكر درمان هستم مرا رها كن
 مرا رها كن تا كسي به دردم پي نبرد
 چند روز بيشتر از عمرم نمانده، مرا رها كن
 مي‌دانم كه جسمم سهم مار و مور مي‌شود
 من نه مور هستم و نه سليمان پس مرا رها كن
نمي‌دانم پيش چه كسي اين درد را بيان كرد
 كه دوست دشمن جان من است، مرا رها كن
 من از جنس آهن و فولاد و سنگ نيستم
 بلكه تنها چند تكه استخوانم و بس، مرا رها كن
 تو بودي كه به جان»شامي« آتش ريختي
 تو از كرده‌ي خود آگاهي و من هم مي‌دانم پس رهايم كن

|+|نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/12 ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
گمشده

  گمشده

 بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوئیا او مرده در من کاین چنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم!
همچو آن رقاصه ی هندو باز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آنرا ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
او که چون در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بیتاب مرا دربر گرفت
آه، آری این منم! اما چه سود
او که در من بود، دیگر نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود، آخر کیست، کیست؟

ارغوان

|+|نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/12 ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
انتظار

  انتظار

 

برایت بیقرارم تا بیایی

گلم چشم انتظارم تا بیایی

به وقت رفتنت الماس اشک

 ودلی بی تاب دارم تا بیایی

 

   ارغوان

|+|نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/12 ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
رهایی از افسردگی

 براي رهايي از افسردگي از رنگ قرمز استفاده كنيد. تي شرت هايي به رنگ قرمز بپوشيد. رنگ پرده قرمز در اتاق باعث مي شود كه گر ما و شور و سر زندگي به زندگي شما باز گردد.

|+|نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/12 ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
عشق حقیقی

عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه به آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
    
تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلة‌ آنها به نحوي محدود حس مي شود.
    
شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.
    حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟‌چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است.

|+|نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/12 ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
عشق آزاد و رها

    يك صخره را در نظر بگيريد شما با چكش و تيشه و قلم به جانش مي افتيد و او ذره اي تغيير نمي پذيرد و هم چنان سخت و مستحكم پابرجاست. اما همين صخره با دانه علفي كه از درون خودش سعي دارد راهي به بيرون بيابد مي شكند. عشق مثل اين علف بايد از درون صخره از دل انسان راهي به بيرون بيابد والا شما با سعي و كوشش نمي توانيد در دل هيچ كس نفوذ كنيد مگر خودش اجازة عبور را به شما بدهد.

|+|نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/12 ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
چرا عاشق مي شويم چرا متنفر؟!

   برخي عرفا مي گويند ما هفت بدن داريم. بدن فيزيكي يعني همين كه قابل مشاهده است اولين بدن ماست. اما بدن دوم به بعد را با چشم ظاهر نمي تواني ببيني بلكه يك حس شهودي لازم است تا آن را باور كني. در بدن دوم احساسات و عواطف ما شكل مي گيرند. اگر تو عاشقي و اگر متنفري از امكان بالقوه بدن دوم استفاده كرده اي. اين حالات شرايطي هستند كه از استعداد طبيعي بدن دوم ناشي مي شوند. سرچشمة انرژي عشق و تنفر يكي است و اين دو با هم هستند. اين كه چرا از يك فرد به خصوص خوشتان مي آيد و از فرد ديگري متنفر مي شويد تفاوت آنها در طبيعت ارتعاشات آنهاست. در مرحله از رشد معنوي تو سعي مي كني از جهت هاي متضاد فراتررويد و اين را از ديدگاه ديگري هم مي توان بررسي كرد.
    برخي ذهن را به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسيم كرده اند و بودا آن را به 360 بخش تقسيم كرده. احساسي كه نسبت به ديگران داريم به هر دو بخش مربوط مي شود يعني گاهي با ديدن رفتارها و يا شنيدن حرف هاي يك نفر از او بدمان مي آيد و گاهي بدون داشتن دليل واضح و مشخصي از كسي بدمان
مي آيد و اين حس از ناخودآگاه ما مي آيد. بخشي ا زذهن كه حد و مرزي ندارد و در مقايسه با بخش آگاه مثل جنگل در برابر باغچه است.
    
بخش ناخودآگاه جايي است كه اگر بتواني به آن دست يابي به كمال خواهي رسيد. وقتي از كسي بدت مي آيد از او فرار نكن تو مي تواني به او فكر كني و به دلايلي كه باعث تنفرت شده بيانديشي. اين حس را سركوب نكن فقط به آن فكر كن حتي تظاهر نكن كه متنفر نيستي با آن مواجه شو و دركش كن.
        

 اگر حس تنفر نداشتيم.
    
اگر حس تنفر نبود شما هر غذايي را مي خورديد حتي غذاهاي فاسد شده و گنديده. شما حسي نداشتيد كه شما را باخبر كند.
    
اگر حس تنفر نبود شما هر آبي را مي نوشيديد چه آن آب تصفيه بود چه آب يك لجن زار. اگر حس تنفر نبود برايتان فرقي نمي كرد كه كيسة‌ زباله را هر شب بيرون بگذاريد،‌ چون حس بدي به شما دست نمي داد. اگر حس تنفر نبود برايتان فرقي نمي كرد حمام برويد يا نه. شما از كثيفي بدتان مي آيد و براي همين به حمام مي رويد. شما هرگز لباسهايتان را عوض نمي كرديد. سرتان را شانه نمي زديد، اتو نمي كرديد چون حسي نداشتيد كه به شما بگويد مرز زيبايي و زشتي، عشق و تنفر كجاست؟
    وجود اين جفت متضاد باعث مي شود كه هر دو را درك كنيم.

|+|نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/12 ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |