تبليغاتX
رهــــــــــایـــــی
رهـــایــــم کـــــن

myspace layout

باز هم امشب زیر لب صدایت می کنم

اشک می ریزم دو چشمم را فدایت می کنم

در نگاه خسته ات دنبال حرفی تازه ام

هر چه می خواهی بگو من هم دعایت می کنم

خسته ای طاقت نداری می روی آخر سفر

طاقت اشکت ندارم پس رهایت می کنم

رفته ای من مانده ام در اتنهای عشق تو

                           ۹/۲/۱۳۸۶

myspace layout

اينک چشم مي درانم ديده مي گشايم ،آه ،اين خشکيده سرخ خونهاکه بر ديوار زندان منست نکند....
آري يادگار کوبش بي آمان سر آدمک است بر ديوار ،آه اين خطوط بر ديوار که مي بينم روز شمار
رهايي
اوست .
-آه اي آدمک چندست که گرفتار آمده اي ؟
..دور زماني ست .
-پس
رهايي
، را گريز را، راحت را چه کردي ؟
..هيچ ! اين زندان را که مي بيني ،
رهاييش
را تنها يک در است .
..مي کند باز کليديش که از اين در نيز تنها تر است.
..هر کليدي که از او ياد کني بهر
رهايي
، من در جاي کليد چرخاندم .سود ندارد ونمي دانم چه کنم
     من باز مي بينم مي شنوم ، کين آدمک قلب من از تنهايي  زاسارت 
مي نالد باز مي گريد ،مشت بر در مي کوبد، سربر ديوار پر از خون آي آدمها ما در دلمان همه مان آدمکي داريم زنداني!
من
رهايت
خواهم کرد ،آدمک قلبم روزي
من
رهايت خواهم کرد 

من رهايت خواهم کرد                        
۱۳۸۶/۲/۷

myspace layout

چه حقیر است این عشق،

گر بماند به میان من و تو ،

خود بمیرد در خود،

گر ببندد در خود،

و بماند به میان من و تو .

عشق در بسته ،

ناسزایی ست به عشق همگان .

او که سیبی را دوست می دارد ،

به همه مهر می ورزد.

که همه از گوهر یکتایند.

 من به خوبی می دانم،

که ورای من و تو ،

هستی هست ،

عشق ما می میرد،مگر آزاد شود..

رفتنت رنج من است ،

رنج من عشق من است ،

پس رهایت خواهم کرد ،

                    که تو را آزاد دوست می دارم ...       ۳/۲/۱۳۸۶
myspace layout

دست مرا رها مکن
سوگل بی مثال من ، حال که مرده حرمتم
به پاس کهنه عشق ما ، دست مرا رها مکن
رنگ مشو !. سنگ مشو!. وارد این جنگ مشو
به حرمت عاطفه ها ، دست مرا رها مکن
چشم مرا گرفته ایی ذهن مرا گرفته ایی
قلب مرا گرفته ایی روح مرا گرفته ایی
قابل تو اگر بود،  جان مرا زمن بگیر
ولی به خاطر خدا  دست مرا رها مکن

                             ارغوان                      ۲۷/۱/۱۳۸۶

myspace layout

چه رازي در اعماق چشمت نهفته
چه كس با شب از چشم تو قصه گفته
كه من چون شهابي ، كه مثل حبابي
چنين در هوايت رها شده ام ، فنا شده ام
كدامين پرنده در اين صبح روشن
ز من گفته با تو ، ز تو گفته با من
كه من چون ستاره ، كه مثل شراره
چنين در هوايت فنا شده ام ، رها شده ام
بهار دل من ، قرار دل من
به گوشة قلب ، وفاي تو بود
به خلوت شب  ،نواي تو بود
تو نور خدايي كجايي كجايي
نديده رهايي ، به گوش دلم صداي تو بود
ستاره شمردم ز پنجره اي مه
مگر كه در آيي تو يك شب ازين ره به خانة من
به دريا سپردم ، بخاطر تو جان
مگر كه بگيري ز موج و ز طوفان  ، نشانة من
نواي رسايت  ، صداي رهايت
به كوچة شب كشيده مرا
بيا كه ببيني ، كه جان غميني
دوباره به لب ، رسيده مرا
ز رنج زمانه رهايم كن اي دوست
...شبي عاشقانه صدايم كن اي دوست...

 myspace layout

 رهايت مي كنم تا مخالف من بينديشي! رهايت مي كنم تا به هرآنچه دوست داري معتقد باشي! حتي اگر معتقد به انحراف و فساد من هستي، رهايت مي كنم تا اين چنين بينديشي. باشد كه من نيز رهايي را تجربه كنم.

Friendster

دست هايم را رها كن
رهايم كن
تو را همين بس
آنگاه كه به دنيا آمدم
پيشتر از مادر مرا در آغوش گرفتي
تو را همين بس كه رويا هاي زيباي مرا بلعيدي
تو را همين بس
كه هميشه همچون سايه با مني
با پاهايي كه چسپيده به پاهاي من
حتا در جايي كه نور نيست
دست هايم را به تو نمي دهم
رهايم كن
رهايم كن
اي غربت!

Friendster

|+|نوشته شده در یکشنبه 1386/02/09 ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |