تبليغاتX
رهــــــــــایـــــی
حـــرام

حرام نبود

اما سرشار از گناه شده ام

تپش هاي قلب

و چشم هاي معصومش

رهايم نميكند

مي توانستم عاشقش باشم

پرنده اي كه شام شبم شده بود

 

 

|+|نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31 ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
خاطرات
                                              خاطرات کهنه ای

 Friendster

 

نوری نمی تابد چرا در ظلمت شبهای من
رودی نمی جوشد چرا درساحل چشمان من

در سایبان هر درخت، نام تو را نوشته ام
یادی نمیکنی چرا
؟این سختی شب های من

در انتظار دیدنت بی نور شده دو چشم من
ای نازنین بوییدنت روشنگر دنیای من

ترسم که آمدنت،به وقت مرگم برسد
اشکی به چشم بنهی در سوگ مردن من

جز خاطرات کهنه ای هرگز نباشد ثمرت
تا به ابد شیون کنی به خاطر دیدار من

شاید هم که دگر
رها شوی از قید و بند
از بار خاطرات من یا گرمی لب های من

گرت فراغ مقصد آخر توست
باز خاطرات کهنه ات روشن کند رویای من

 

 Friendster

                                                                     ۲۲ /۴ /۱۳۸۶
|+|نوشته شده در جمعه 1386/04/22 ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
رهــایــی


باز هم در گوشه غربت به تنهائي‌ در خلوت نگاهم اشک مي‌ ريزم به ياد تنهائي‌ دلم
‏و غربت نگاهم

‏از آن روز که با تمام بي‌ وفايي،‌ تو را ترک گفتم

‏و از آن روز که با سکوت،‌ با من وداع کردي

‏ديگر در باغچه دلم شقايقي‌ نروييده

‏و کبوتر سپيدي برايم نامه اي نرسانده

‏و قاصدکي‌ پيغام نياورده

‏نسيم نوازش گر دريا سيلي‌ غم به رويم ميزند

‏و صداي امواجش برايم زمزمه گريستن دارد

‏بدون تو!!
‏تنها اميدم
رهايي‌ است.
رها شدن از سرزمين غربت و پردن به سوي تو
‏پس دستم را بگير
‏اي مهربان غايب .

 

|+|نوشته شده در یکشنبه 1386/04/17 ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
از با تو بودن می گذرم
  • به احترام عشق از با تو بودن می گذرم،
  • رهايت می کنم
    و تا ناکجای قصه ها در سرنوشت گم ميشوم
    ،
    امّا عشق تو را به دنبال خواهم داشت
    و با خود به قصه ها خواهم برد
    .
    و تو
    ،
    آن زمان که به ناکجای قصه زندگيت رسيدی
    ،
    فصل عشق مرا خواهی خواند
    ،
    و برايم خواهی گريست
    !!!

 

 

|+|نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14 ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
رهـا بـاش

 رها باش ، ...رها !

 

  رها باش و بخوان !

بخوان نامه اي را كه در آن حق لطفي

تا ابديت بزرگي كردند.

 

رها باش و بمان !

بمان به ياد پرنده هاي دل گرفته اي

كه در كنج قفس ها ، بي تاب رهايي اند.

 

رها باش و ببين!

ببين بي جنبشي اندام سرد و بي نفس

تنهاترين گلي كه مي ميرد.

 

رها باش و بنويس!

بنويس معصوم ترين افسانه اي

كه در آن آواي دلنشين ، عشقي مي شكفد.

 

رها باش و بگو!

بگو من هستم و رهايم !

بگو كه تو هستي و رها باش چون پر باد.

دست هارا ، پاها را ، قلب ها را رها خواهيم كرد.

و همچون قدرت ُغريدن بازوي تندرها

زنجير ها را پاره خواهيم كرد.

و خواهيم تاخت تا انحناي آرزوي زنداني

و رهایی را پیغام خواهیم داد.

 

رها باش ، ...رها !

|+|نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/06 ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |