تبليغاتX
رهــــــــــایـــــی
رهـــایی

رها شدم.

رها .

رهايی محض و بی انتها

رهايم ز هر دلبستگی

رهايم ز هر عشق و وابستگی

ولی نه!!!

رها نيست اين دل ساده ام

غباری گرفته زين هوی و هوس، که آرامش خفته ام طلب می کند.

درمان درد و شايد طلب می کند يک درد عظيم، که اوجش دهد تا خدای رحيم ولی ای دل ساده ام،  تو دانی که  من سخت شـرمنده ام

از رسيدن، از حضور گمشدن در نور طور و من مانده ام با تو که ساده ای اسـير غـم و لحظه بـی کسی تو را بی کسی سخت پژمرده است.

و شايد ،من و آرزوهای من، سالهاست که تو را کشته است.

 

|+|نوشته شده در شنبه 1386/05/27 ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
پروردگار

                                 نداي پروردگار

                           پروردگار

ررها کن غیر ما را ؛ سوی ما بازا؛ منم پروردگار پاک بی همتا؛منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم.تو بگشا گوش دل؛پروردگارت با تو ممیگوید: تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت نخواهم کرد.

بساط روزی خود را به من بسپار.رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را.تو راه بندگی طی کن عزیزا.من خدایی را خوب میدانم.تو دعوت کن من را بر خود به اشکی یا خدایی. میهمانم کن که من چشمان اشک  آلوده ات را دوست میدارم.طلب کن خالق خود را؛بجو ما را؛تو خواهی یافت.

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق خدایی عالمی دارد.قسم بر عاشقان پاک با ایمان؛قسم بر اسب های خسته در میدان؛تو را در بهترین اوقات آوردم؛قسم بر عصر روشن.

تکیه کن بر من.قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور و قسم بر اختران روشن اما دور؛رهایت نخواهم کرد.

بخوان ما را؛ که میگوید تو خواندن نمیدانی.تو بگشا لب.تو غیر از ما خدای دیگری داری؟ رها کن غیر ما را؛آشتی کن با خدای خود.تو غیر از ما چه می جویی؟

تو با هر کس به جز با ما چه میگویی؟ و تو بی من چه داری؟هیچ بگو با ما چه کم داری عزیزم؟ هیچ . هزاران کوه و کهکشان و دریا راو خورشید و نور و هستی را برای جلوه خود آفریدم ؛ بر خودم احسنت گفتم.

تویی زیباتر از خورشید زیبا؛تویی والا ترین مهمان دنیایم.

|+|نوشته شده در شنبه 1386/05/20 ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
رهایی...

رهايي

رهايي در بدر آمدن از زندان نيست.

رهايي در رهايي از زندان حسادتهاست.

رهايي در پرواز نيست.

در گشودن بالهاي وارستگي ست.


آنچه كه ما را پاي بست اين زمين خاكي ميكند ، جسم نيست
انديشه ي سنگين و بيداري خصلت خزندگي ماست.
و گرنه ما آسان ميتوانيم رها بشويم
رهايي دور از دسترس نيست.
چشم دل را بايد باز كنيم و خوب ببينيم .
كه آسودگي در رهايي ست.
و رهايي در اشتياق به ماناترين.

|+|نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17 ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
فراموشــــم کـــن...

فراموشــــم کـــن... 

دگر براي با تو بودنم راهي نيست

من بازنده ي اين بازي ام ...
از همان اولش ...
از ب... بسم الله اش ...
فراموشم كن ...
راهي به فردايمان نيست ...
من بازنده ام ...
اين دنيا پيروز ...
جواب بازي اين است :
كيش و مات !!!
برو رهايم كن
بيش از اين كاسه ام تاب درد ندارد
برو
...
خداحافظ ...
فراموشم كن ...
سهم من همان بهتر كه كاسه اي شراب باشد
سهم من همان بهتر كه پوكرهايم باشد
سهم من همان بهتر كه آغوش گور باشد

 

برو..  تو در آغازي
من..  خود پايانم

برو ...


حق داشتي از اولش - راهي ميانمان نيست - ...
برو سفر خوش و خدا پناهت ...
اشك نيمه شبم بدرقه ي راهت ...

بيا و بدي هايم را با خودم فراموش كن !!!
من كجا و تو پري قصه ها كجا ؟؟؟

من يك آواره ام... و تو ملكه ي قصر آرزوها ...
بيشم از كمت بيش كم است ...

فراموشم كن ...
دوري از تو مرگ من بوده ...
چاره اي جز مرگ نيست ...
نمي توانم فراموشت كنم ...

بيا ...
آري بيا ...

بيا و با نامهرباني چراغ عمرم را خاموش كن !!!

فراموشم كن ...
بيا ...
فراموشم كن ...
بيا ...
خاموشم كن ...

 

|+|نوشته شده در سه شنبه 1386/05/02 ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |