تبليغاتX
رهــــــــــایـــــی
نـا وجود

                                              نا وجود

دوباره شكستم...

يعني دوباره

دوباره شكستنم...

جوري شكستنم!!!

كه ديگر نتوانم

ازجايم بلند شوم...

ازم خواست ببخشمش

با تمام  آزردگيم...

به عشق دوست داشتن ،

بخشيدمش ...

بخشيدمش تا رهايي يابد

رهايي از وجودي كه وجود نداشت

من هم رها شدم .

دلم نميخواست...

ازپيشم برود

از ناوجودي كه...

خيال كردم  وجود داشت.

 

|+|نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22 ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
رهايم کن..

رهایم کن
که می گردم،


رها از تهمت مردم،
رهایم کن


که بگریزم
به صحرا دل بیاوزیم
،


رهایم کن
که عشقمت بی نشانم کرد


کسی گفت گمراهم
،
به دوزخ می رود راهم


خداوندا
...   نمی دانم

چه کردم که گمراهم
اگر عاشق شدن


ننگ است
برای سینه ای که
تنگ است
!!


رهایم کن
که دیگر پاک
 پاکم

|+|نوشته شده در شنبه 1386/06/17 ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
به ياد آور..
 
به ياد آور زمانی را
که چشمانم نگاه ارغوانی داشت
و لبهايم برای مستی در يا
دوباره شعر می خواندند
اقاقیا
!
چرا تنها
چرا جامانده ای اينجا
چرا غم داری ای زيبا
چرا ديگر نمی خوابی
تو از کابوس بيزاری؟
مگر امروز هم باران صدای نی لبک میداد؟
و ذهن مرد بيچاره
همان سان بينوا می خواند
:
تورا ديگر نمی خواهم
و مستی را
رهايم کن و يادآور
|+|نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11 ساعت 7:15 قبل از ظهر توسط       --رهــایــی-- |