تبليغاتX
رهــــــــــایـــــی
می روم
مي روم تا از غمت گريان شوم
خانه زاد محضر هجران شوم
مي روم تا در ديار آرزو
با خيال نرگست مهمان شوم
*****
مي روم تا تو بداني در دلم
روز وشب سوداي چشمان تو بود
در تمام لحظه هاي بودنم
خاطرات تلخ و هجران تو بود
مي روم تا تو بداني عاشقت
عاشق ديدار رخسار تو بود
در تمام تار و پود پيكرش
زجه هاي عشق جانسوز تو بود
در سكوت مبهم فرياد وي
ناله هاي تلخ هجران تو بود
در شبانگاهان بي پايان او
آفتاب روي گلگون تو بود
مي روم تا تو بداني رفتنم
چاره نا مردميهاي تو بود
قطره هاي اشك همچون شبنمم
از براي خنجر دست تو بود
*****
تو مرا در كوره راه عاشقي
بي كس و تنها رهايم ميكني
بر مزار مرده احساس من
خنده هاي تلخ و افسون مي كني
من نمي دانم كه اين نامردمي
از چه با فرهاد مجنون مي كني

در دل سودايي محجور من
شو كران تلخ هجران مي كني
از چه با اين عاشق دل خسته ات
بازي احساس و ايمان مي كني
با چه رو اين زجه هاي اشتياق
اين چنين در بند و زندان ميكني
*****
مي روم تا شايد آنجاي دگر
با گلي بي خار هم پيمان شوم
در سكوت مبهم فرياد خود
در دل اشعار خود گريان شوم
|+|نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29 ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |
رهايم كردند

 

من را ميان غم  رهايم كردند

ياران همه بيش و كم رهايم كردند

  

دل در گرو لطف بشر بنده منه

بنگركه چنين زار رهايم كردند

|+|نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/18 ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی--