تبليغاتX
رهــــــــــایـــــی
کوچ به جزیره آدمخوارها

همیشه غربت و کوچ
سخت است و بی ترحم
گاهی رهایی باید از این همه توهم
شاید که روزی اینجا قانونی هم بیاید
اما مدار مردم نامردی و تهجر
روزی در این سراچه آزاد می زیسته اند
اما کنون پندار تزویرند و تظلم
هر جا گذر می کنی تعبیر یک دسیسه
نقاشی یک نیرنگ، زخمی و ضربی از پشت
نوازش یک کابوس، صدای یک بد آهنگ
قیمتت هر سال افزون اما اگر بمیری

زنده تو ندارد حتی پشیزی افزون
زنده بگور فردا امروز هم میمیری
این است رسم قومی که زنده اند به افیون
یا مست یک دروغ اند یا نعشه ی آزادی
گویی که دیگر اینجا هیچ چیز ندارد افسون
حالا قانون جنگل زیباترین تمدن
آغاز یک تحول یا شایدم تجدد
گویی قصد رفتن هر جایی است جز اینجا
حتی دلم می خواهد راهی شوم، راهی
راهی یک جزیره، بی رحم و بی ترحم
جایی که حتی آدم، آدم هم می خورد
بی رنج یک تقلب
اما آنجا هم شاید این اولین جوابم
خواهد بود به آنها
که از جایی آمده ام، نامش جزیره آمخوارها نیست
اما اگر بروید به آنجا
خواهند خورد شما را، خواهند خورد شما را.

|+|نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05 ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط       --رهــایــی-- |